اقتصاد فوتبالی، فوتبال غیر اقتصادی
هر ساله پیش از شروع لیگ برتر فوتبال صحبت از قراردادها و مخارج غیر بهینه ای است که در ورزش کشور و به خصوص در فوتبال هزینه می شود. اما واقعاً چرا قراردادهایی با این مقادیر فوق تصور در حال انعقاد است؟ آیا واقعاً نبوغ و سرمایه انسانی بازیکنان فوتبال ایرانی به اندازه ای است که به این میزان پول دریافت کنند؟ زمانی که یک استاد دانشگاه ماهیانه به صورت متوسط دو ملیون دریافت می کند، و یک بازیکنان فوتبال (با لحاظ موضوع سقف) چیزی حدود سی میلیون در ماه یعنی پانزده برابر یک استاد تراز اول در دانشگاه. قاعدتاً بسیاری باور دارند که این نسبت غیر منطقی و ناماراست. اما باید دید دلیل این تناسب نادرست و غیر بهینه در پرداختها چیست. من تصور می کنم این رخداد را بتوان با چند عامل و قانون اقتصاد توضیح داد. اول به این سوال پاسخ می دهیم که پولهایی که صرف این هزینه ها می شود از چه منبعی تامین می گردد؟ روشن است که به دلیل عدم خصوصی بودن باشگاهها و عدم ساختار درآمدزایی مناسب، آنان ناگزیزند تا منابع خود را از دولت و نهادهای زیز مجموعه دولتی تامین کنند. و کم و کیف این مقادیر بستگی به قدرت چانه زنی مدیران و رانتهایی دارد که آنا از آن بهره می برند. به عبارت دیگر هر کدام از مدیران که دارای قدرت سیاسی غیر رسمی de facto political power بالاتری باشند، قادر خواهند بود تا منابع مالی بالاتری را وارد سیستم مدیریتی خود کنند. روشن است که این قدرت سیاسی غیر رسمی در چارچوب اقتصاد نهادگرا از مقادیر قدرت سیاسی و منابع اقتصادی مدیر نشات می گیرد. بنابراین تا به اینجا مدیرانی داریم که بر بنگاههایی غیرخصوصی مدیریت کرده و تقریباً درآمد مستقیمی ندارند و اکثر منابع مالی خود را به و اسطه قدرت چانه زنی با دولت بدست می آورند. از این پس به مسئله مدیریت بر میگردیم. به گونه ای که پس از این اگر بنگاه به صورت خصوصی اداره می شد و بنگاهی اقتصادی بود، مدیر ناگزیر به هزینه کردن منابع به صورت بهینه بود تا تابع سود بنگاه را حداکثر کند. اما ما در این جا مدیری داریم که بر بنگاهی دولتی با منابع مالی مجانی مدیریت می کند. از این رو مدیر بجای حداکثر کردن سود بنگاه و اعمال هزینه های بهینه در راستای بهبود وضعیت بنگاه زیربط خود، به دنبال حداکثر کردن مطلوبیت انتظاری خود خواهد بود ( به عبارت دیگر عدم کارایی X در این جا وجود خواهد داشت). بنابراین تا به اینجا مدیری داریم که به دنبال حداکثر کردن مطلوبیت انتظاری خود است. مدیران اغلب غیر ورزشی اند، از این رو از ورزش به عنوان ابزاری برای افزایش قدرت کاریزما یا به عبارت افزایش de facto political power استفاده می کنند. برای اینکه قدرت سیاسی غیر رسمی خود را افزایش دهند باید توانایی اینرا داشته باشند که مقبولیت عمومی خود را حداکثر کرده و راهکاری را برای بقا در جایگاه مدیریت و استمرار سیطره بر این خوان نعمت مالی و سیاسی داشته باشند. از این رو مدیر به دنبال محبوبیت و مقبولیت به دنبال جذب بازیکنان محبوب و مقبول می رود، و روشن است که تعداد این بازیکنان در کشور زیاد نیست. در دنیایی رقابتی که اغلب مدیران از همین رفتار پیروی می کنند، تنها بازیکنان که در اینجا نهاده های کمیاب لغب می گیرند، برنده اند. بنابراین به صورت غیر مستقیم خرج منابع مجانی توسط مدیران رابطه مثبتی با مطلوبیت انتظاری آنان خواهد داشت، یعنی هر چه خرج بیشتری برای جذب ستاره ها کنند، احتمال بقایشان در تیم و کسب مقبولیت اجتماعیشان زیادتر و زیادتر می شود. و این مقبولیت اجتماعی شاید برای شما غلو جلوه کند اما اگر نگاهیی به تاریخ سیاسی چند سال گذشته کشور بیاندازیم، خواهیم دید که بسیاری از نمایندگان مجلی و شوراهای شهر کلان شهرها، به واسطه مقبولیت و شناختی که اجتماع به واسطه ورزش از آنان پیدا کرد، توانستند قدرت سیاسی رسمی de jure political power بدست آورند. بنابراین به صورت خلاصه می توان گفت دلایل اصلی این غیر بهینگی در عدم اقتصادی بودن باشگاهها، به عبارت دیگر دولتی بودن آنان است. باشگاههایی که منابع مالی مجانی دارند، مدیرانی که به دنبال افزایش مطلوبیت انتظاری خود هستند و بازیکنانی که از این فرصت استفاده کرده و برنده بازی می شود. یعنی در این بازی بازیکنان دستمزدهایی غیر بهینه و بسیار بالاتر از سرمایه انسانی و مهارتهشان می گیرند، مدیران به مقبولیت اجتماعی و رانتهای بالای خود می رسند و تنها خوان اصلی این نعمت که بیت المال مردم است، زیان می بیند.
به نظر نمي رسد که مطالعه اقتصاد نيازمند هيچگونه استعداد خاص غير معمول و خارق العاده اي باشد... با اين حال اقتصاددان¬هاي خوب و شايسته از نوادر روزگار هستند. موضوع ساده اي که در آن، تنها تعدادي ممتازند. احتمالا علت اين تناقض در آن است که اقتصاددان شايسته مي بايستي از ترکيبي از استعدادهاي نادر برخوردار باشد. او بايد به سطح بالايي از استاندارد در چندين مسير متفاوت برسد و ترکيبي از استعدادها را که اغلب با هم ديده نمي شوند، داشته باشد. او بايد تاحدي رياضي دان، تاريخ دان، سياستمدار و فيلسوف باشد. او بايد علائم را درک کند ولي با کلمات حرف بزند... او بايد شرايط حاضر را در سايه گذشته براي مقاصد آينده مطالعه نمايد. هيچ بخشي از طبيعت انسان يا نهادهاي انساني نبايد خارج از چارچوب ملاحظات او قرار گيرد. او بايد هدفمند و نسبت به هوي و هوس بي علاقه همانند يک فرد گوشه گير و عزلت گزين و فساد ناپذير همانند يک تصويرگر نقاش باشد اما با اين احوال، گاهي اوقات همانند يک سياستمدار خاکي (واقع گرا) باشد" (کينز، 1933).