چگونه به يك وبلاگ نويس موفق تبديل شويم؟!
متنی که در ادامه آمده تحلیل جالب فیلیکس سالمون با ترجمه مریم کاظمی، دومان بهرامیراد است که در روزنامه دنیای اقتصاد چاپ شده، خیلی جالب بود، برای همین بهتر دیدم مطالعه کنید.
چرا وبلاگ داشته باشیم؟
اساسا سه دلیل برای وبلاگنویسی وجود دارد که دو تای آنها خوب و دیگری بد است.
این روزها بسیاری از شرکتها از رسانههای بزرگی همچون رویترز گرفته تا شرکتهای تازه وارد، در حال استخدام وبلاگنویسان هستند. دستمزد آن هم میتواند خوب باشد و دیگر تفاوت عینیای بین آنچه که یک وبلاگنویس تمام وقت دریافت میکند و آنچه که به یک روزنامهنگار تمام وقت پرداخت میشود، وجود ندارد. کار میتواند دشوار باشد و وبلاگ میتواند زندگی شما را ببلعد، اما در عین حال، هنگامی که وبلاگی به شما داده میشود که مالک آن خودتان هستید، این میتواند به شما یک حس فوقالعاده از آزادی بدهد. به عنوان مثال، من در سال گذشته از برلین راجع به رکود مالی در وبلاگ مینوشتم - اما مادامی که من مطالب خوبی در وبلاگ مینوشتم، کسی اهمیت نمیداد که در کجا مستقر هستم.
یک وبلاگ همچنین به طرزی موثر، یک راه خوب برای مورد توجه قرار گرفتن است. اگر مشتاق هستید که به عنوان یک وبلاگنویس تمام وقت استخدام شوید، امروزه داشتن یک وبلاگ شخصی از الزامات آن است- مردم میخواهند که یک وبلاگنویس استخدام کنند نه یک روزنامهنگار، پس آرزو میکنند و امیدوارند که روزنامهنگارانی نصیبشان شود که بتوانند وبلاگ هم بنویسند که بیشتر اوقات اینگونه نیست.
هر وبلاگی در نوع خود یک خروجی برای رسانهها نیز هست و شما میتوانید تبلیغات گوگل را بر روی آن بگذارید یا سعی کنید که عضو بعضی از شبکههای تبلیغاتی شوید که تبلیغات شما را برایتان خواهد فروخت. اگر شما واقعا جاهطلب هستید، حتی میتوانید خودتان برای فروش تبلیغاتتان تلاش کنید.
اما این به راستی پیشنهاد خوبی نیست. اکثریت قاطع وبلاگهای شخصی هرگز بیش از مبلغی در حد پول توجیبی، از تبلیغاتشان درآمد کسب نمیکنند و اگر شما وبلاگنویسی را با این ایده که قادر خواهید بود مستقیما از وبلاگتان پول درآورید، آغاز کنید، شانس بسیارخوبی خواهید داشت
به نظر نمي رسد که مطالعه اقتصاد نيازمند هيچگونه استعداد خاص غير معمول و خارق العاده اي باشد... با اين حال اقتصاددان¬هاي خوب و شايسته از نوادر روزگار هستند. موضوع ساده اي که در آن، تنها تعدادي ممتازند. احتمالا علت اين تناقض در آن است که اقتصاددان شايسته مي بايستي از ترکيبي از استعدادهاي نادر برخوردار باشد. او بايد به سطح بالايي از استاندارد در چندين مسير متفاوت برسد و ترکيبي از استعدادها را که اغلب با هم ديده نمي شوند، داشته باشد. او بايد تاحدي رياضي دان، تاريخ دان، سياستمدار و فيلسوف باشد. او بايد علائم را درک کند ولي با کلمات حرف بزند... او بايد شرايط حاضر را در سايه گذشته براي مقاصد آينده مطالعه نمايد. هيچ بخشي از طبيعت انسان يا نهادهاي انساني نبايد خارج از چارچوب ملاحظات او قرار گيرد. او بايد هدفمند و نسبت به هوي و هوس بي علاقه همانند يک فرد گوشه گير و عزلت گزين و فساد ناپذير همانند يک تصويرگر نقاش باشد اما با اين احوال، گاهي اوقات همانند يک سياستمدار خاکي (واقع گرا) باشد" (کينز، 1933).