اثر تغییرات جوی بر اقتصاد
امروزه نظریات جدیدی در موضوعات مربوط به رابطه تغییرات آب و هوایی رشد اقتصادی طرفداران خاص خود را یافته و دانشگاههای معتبری در دنیا به ارائه دروسی دراین زمینه می پردازند. شاید در اولین دید بسیار جالب و خنده داره باشد که چگونه تغییرات آب و هوا بر متغیرهای اقتصاد کلان اثر می گذارند.
سه نظریه مختلف برای چگونگی تاثیر جغرافیا بر اقتصاد وجود دارد که هر کدام دلایل خاص خود را ارائه می دهند. یکی از این نظریات بر این باور است که آب و هوا می تواند متغیر اثر گذاری بر روی رفتارهای فردی انسانی باشد، برای مثال اثر دارد بر روی میزان تلاش افراد، انگیزش، بهره وری و ... البته این نظریه بر می گردد به عقاید یک فیلسوف فرانسوی به نام مونسکیو، در بین اقتصاددانان اخیر نیز آلفرد مارشال بر این باور بود که تغییرات آب و هوایی می تواند متغیر تاثیر گذاری در روحیات و کنش های افراد باشد. مثلاً یکی از این نظریات می گوید که انسانهایی که در نقاط گرمسیر زندگی می کنند دارای بهره وری پایین تری هستند.
دومین نظریه، می گوید که جغرافیا می توان بر روی تکنولوژی در دسترس اقتصاد به خصوص در بخش کشاورزی اثرگذار باشد. این نطریه توسط میردال، برنده جایزه نوبل اقتصاد مطرح شد. اخیراً دیاموند نیز از این نظریه حمایت کرد، وی اعتقاد داشت که برتری نسبی اروپا نسبت به امریکا، به خاطر همین برتری در جغرافیا ست.
سومین نظریه، بر تاثیر جغرافیا بر روی فقر اقتصادی تاکید دارد. یکی از مهمترین نظریه پردازان در این زمینه ساچ است، او باور دارد که فقر بسیاری از جوامع به دلیل وجود بیماری های مسری ناشی از بدی آب و هوا بوده است.
به طور کلی، در بسیاری از مطالعات دیگر نیز بر نحوه اثرگذاری تغییرات جوی بر اقتصاد تاکید شده است، برای مثال اثر بدی آب و هوا بر افزایش نرخ استهلاک، کاهش شاخص های سلامت و .... البته در اینجا مجالی برای ورود به جزئیات بحث نیست، و هدف تنها معرفی این شاخه جدید از اقتصاد بود.
به نظر نمي رسد که مطالعه اقتصاد نيازمند هيچگونه استعداد خاص غير معمول و خارق العاده اي باشد... با اين حال اقتصاددان¬هاي خوب و شايسته از نوادر روزگار هستند. موضوع ساده اي که در آن، تنها تعدادي ممتازند. احتمالا علت اين تناقض در آن است که اقتصاددان شايسته مي بايستي از ترکيبي از استعدادهاي نادر برخوردار باشد. او بايد به سطح بالايي از استاندارد در چندين مسير متفاوت برسد و ترکيبي از استعدادها را که اغلب با هم ديده نمي شوند، داشته باشد. او بايد تاحدي رياضي دان، تاريخ دان، سياستمدار و فيلسوف باشد. او بايد علائم را درک کند ولي با کلمات حرف بزند... او بايد شرايط حاضر را در سايه گذشته براي مقاصد آينده مطالعه نمايد. هيچ بخشي از طبيعت انسان يا نهادهاي انساني نبايد خارج از چارچوب ملاحظات او قرار گيرد. او بايد هدفمند و نسبت به هوي و هوس بي علاقه همانند يک فرد گوشه گير و عزلت گزين و فساد ناپذير همانند يک تصويرگر نقاش باشد اما با اين احوال، گاهي اوقات همانند يک سياستمدار خاکي (واقع گرا) باشد" (کينز، 1933).